داستان اينجا ۳ سال پيش شروع شد. يعني وقتي که ما از دست نيما رئيس سايت
پندار به خاطر سانسور کردن پستهاي انجمنهاش شاکي بوديم! يه شب
مهدي لينک
يه صفحه رو برام فرستاد که وقتي رفتم اونجا هيچي نفهميدم. گفتم مهدي اين چيه؟ گفت اسمش وبلاگه!! راحت توش هر چي ميخوایی مينويسي هيچ کسي هم به جز خودت بهش دسترسی نداره. همون موقع یه برق تو چشمام زد(مثل این گرگ های بدجنس تو کارتون!) گفتم مهدی منم میخوام مهدی هم لینک وبلاگ هودر! رو برام فرستاد که یه خودآموز ساخت وبلاگ بود! منم رفتم و خوندم و ماجرا شروع شد! کلی راجع به اسم اینجا فکر کردم. اونموقع ها یه تیکه کلام رو من خیلی استفاده میکردم و به همه میگفتم:
بابا من اسیرتم به مولا!!! اسمشو گذاشتم اسیر! خودم هم شدم حاج اسیر! خلاصه همیشه فکر میکردم همینجا بنویسم ولی خوب چیزی که مال خود خودت نباشه همیشه اعصاب خورد کن هستش!! از دختر و ماشین و پول بگیر تا برسه به وبلاگ!!! خلاصه دوباره سراغ کی رفتیم؟؟ بعله حاج مهدی خودمون. اونم جیک ثانیه هاست و دومین و مخلفات رو ردیف کرد و ما هم مثل همیشه آماده خوری کردیم! و شدیم به قول بچه ها گفتنی دات کام!! الان اصلا خوشم نمیاد این پست رو دارم مینویسم چون وبلاگ اسیر برای من خیلی خاطره داره با خودش و البته حاج اسیر! حالا این مثلا آخرین پست این وبلاگه! اصلا هم نمیخوام خیلی رمانتیک بنویسم و نوستالژی بازی در بیارم! در ضمن دوست ندارم اونجا هم اسمم اسیر باشه تازه از اینا گذشته الان دیگه
اسیرتم به مولا هم تیکه کلامم نیست! و از همه مهمتر اونجا آزادتر هستم و خیلی از محدودیت های سایت های مجانی رو ندارم!
خلاصه ما که رفتیم اینجا: